تبليغاتX
کوچه صداقت


کوچه صداقت

اگر به ضدیت با ولایت فقیه متهم نشوم و دوستان به چوب بی بصیرتی نوازشم نکنند، میخواهم بگویم که قلبا از حرفهای جناب عماد افروغ در برنامه پارک ملت خشنود شدم. اینکه او چه گفت و چه کرد و حرفهایش درست بود یا غلط، مساله دیگری است که نه جایش اینجاست و نه در تخصص من، اما اینکه این حرفهایش ما را وادار کرده نیم نگاهی به مقوله "تبیین" ولایت فقیه بزنیم، جای بسی خوشوقتی است.

اینکه حرفهای آقای افروغ باعث شد در یک اقدام نادر، صداوسیما در همین برنامه پارک ملت رئیس دفتر تبلیغات حوزه علمیه را بیاورد و به تبیین مساله ولایت فقیه بپردازد، حاصل کم قیمتی نیست که البته اگر تداوم داشته باشد و صرفا یک تاکتیک برای تعدیل فضا نباشد، مثمر ثمر خواهد بود.

شکی ندارم که جبهه انقلاب اسلامی که در شرایط کنونی جهان، سیطره و عمق نفوذش نامحدود و غیرقابل کنترل شده است، بیش از بیش به تبیین مقوله ولایت فقیه بعنوان زیربنای نظام اسلامی نیاز دارد.

و نکته آخر اینکه؛ ولیّ حاضر زمان، آنچنان واجد جذابیت های علمی، شخصیتی، گفتمانی و کاریزمایی است که نیازی به تبلیغ، تمجید و ترویج ما ندارد. چه آنکه مریدانش در خارج ایران که او را با مطالعه و معرفت شناخته اند، بسیار از من و تو به او مشتاق ترند.

الغرض؛ بجای اینکه انرژی و توان خود را صرف مبالغه و یا برچسب "ضدولایت فقیه" زدن به این و آن کنیم، وارد فضای تبیین شویم که در این حوزه بس بار زمین مانده داریم.

پ.ن...................

1- دوستی به نقل یک واسطه از یکی از نزدیکان درجه یک آقا گفت: وقتی در اوج وقایع سال 88 از ایشان سئوال کردیم که وظیفه ما در این شرایط چیست؟ ایشان فرمودند:"بروید ولایت فقیه بخوانید"

2- دوستانی را که در قضیه حسین علایی و عماد افروغ حرفهایی زدند و شعارهای تندی دادند، توصیه می کنم به این توصیه رهبری که به هر کسی نسبت ضد ولایت فقیه ندهید.

3- همانگونه که علما به مساله ولایت فقیه نگاه های متفاوتی دارند و حدود و صغوری متفاوت برایش قایلند، در جامعه و در بین سیاسیون نیز چنین گرایشاتی وجود دارد، و اگر کسی اصل ولایت فقیه را حتی با نگاهی حداقلی قبول کرده است، نباید او را به صف مخالفان این اصل هل داد.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت 12:15 توسط مهدی عرفاتی

... دوستي كه خود از دست‌‌اندركاران جشنواره فجر بود مي‌گفت: «داوري جشنواره فجر به شدت متاثر از فستيوال‌هاي خارجي است و مكيال قضاوت، معيارهايي است از همان دست... ناگهان در وسط كار خبر ‌مي‌‌آورند كه فلان فيلم در فلان جشنواره پذيرفته شده است و همين خبر كافي است تا آن فيلم كذايي از زباله‌داني خارج شود و جايزه بگيرد.»
اما حقيقت اين است كه كسب توفيق در جشنواره‌هاي خارج از كشور ارزشي را اثبات نمي‌كند و اگر داوري فيلم‌ها در جشنواره‌ فجر نيز بخواهد همين سان باشد كه امسال بود، بايد گفت كه كسب توفيق در جشنواره‌ فجر نيز ارزشي را اثبات نمي‌كند. آنها به تكنيك محض جايزه نمي‌دهند و راهشان نيز با ما متفاوت است. تكنيك و محتوا را نيز نمي‌توان از يكديگر تفكيك كرد و چون اينچنين است، پر روشن است كه آنها كدامين فيلم‌ها را خواهند پذيرفت. كسي مخالف شركت در جشنواره‌هاي خارج از كشور نيست، اما آنچه كه اصلا در شأن ما نيست، شيفتگي و مقهوريت و مرعوبيت در برابر آنهاست.

آيا فيلم‌هايي كه به فستيوال‌هاي خارجي مي‌روند نبايد بويي از حقيقت انقلاب اسلامي و معتقدات ما داشته باشند؟ ... و تو گويي اين بيماري اصلا همه‌گير است، چرا كه در زمينه‌ هنرهاي تجسمي نيز هنوز كه هنوز است، تابلوهايي براي شركت در بي‌ينال‌هاي خارجي انتخاب مي‌شوند كه رنگ و بويي از انقلاب و مردم و جنگ ندارند و بعضا مخالف با آرمان‌هاي غايي جمهوري اسلامي و انقلاب هستند.
ما بايد بنشينيم و يك بار براي هميشه تكليف خود را بفهميم. به راستي اين همه هياهو براي چيست؟ هياهوي بسيار براي هيچ و يا حتي كمتر از هيچ؟ اگر جشنواره فجر حقيقتا مي‌خواهد سينماي ايران را در طريق كسب هويت حقيقي خويش مدد رساند، بايد افق حركت خويش را به خوبي بازشناسد و گام‌هاي خويش را آنچنان تنظيم كند كه در نهايت به اين آمال و آفاق منتهي شود.
لفظ «برنامه‌ريزي» هم از آن لحاظ رايجي است كه معده ژورناليسم از آن تغذيه مي‌كند، اما به هر تقدير، «تعيين مقصد» اولين كاري است كه بايد براي برنامه‌ريزي انجام گردد. ما در جست‌وجوي چه هستيم؟ جلوه‌فروشي و شهرت‌طلبي؟ تكنيك برتر؟ كسب وجهه دموكراتيك در نزد غربي‌ها و غرب‌زدگان؟ پرورش سينماگراني كه بتوانند جوايز جشنواره‌هاي از ما بهتران را درو كنند؟ اعتراف به ده سال اشتباه!؟ از بين بردن و انكار همه دست‌آوردهاي گران‌قدر هشت سال دفاع مقدس؟... و يا همراهي و همزباني با امتي كه علمدار مبارزه براي احياي اسلام در سراسر جهان هستند؟ كدام يك؟ آيا حقيقتا انصاف است كه ما به حركت‌هايي كه در تمام طول اين ده سال انقلاب و هشت سال جنگ، آن همه از انقلاب و مبارزه و ارزش‌ها و معيارهاي آن دور بوده‌اند و همراهي و همزباني نكرده‌اند كه هيچ، از پشت خنجر هم زده‌اند، اين همه بها بدهيم؟ تحسين و تشويق چند نفر انتلكتوئل غفلت‌زاده گمراه وامانده، چه دردي را دوا مي‌كند؟ اگر ما دريافته‌ايم و هنوز هم بر اين اعتقاد هستيم كه با شريك شدن در صيرورت تاريخي غرب نمي‌توان به معارج بلند كمال الهي دست يافت، پس چرا تلاش نمي‌كنيم كه سينماي ايران را به همان طريق عزتي بكشانيم كه امت مسلمان ايران در آن گام نهاده‌اند؟ از چه مي‌ترسيم؟ از سرزنش‌ همان كساني كه فتواي تاريخي حضرت امام امت را درباره سلمان رشدي ملعون،‌ منافي با آزادي‌هاي دموكراتيك مي‌دانند؟ سرزنش و يا تحسين آنان ما را به چه كار مي‌آيد؟
مراد ما سلب آزادي از افراد و احزاب نيست كه هيچ، نظام جمهوري اسلامي ايران را به خاطر اين صبر عظيم و جميل و سعه صدر در برابر افكار مخالف به شدت تحسين و تقديس مي‌كنيم، اما از آن سوي، مبادا اين معلق‌بازي به آنجا منجر شود كه قباحت غرب‌زدگي از چشم ما بيفتد، معيارها وارونه شود و كار به آنجا بكشد كه ما بمانيم و احساس ندامتي عميق از آنچه در اين ده سال انجام داده‌ايم.

نه برادران! چيزي عوض نشده است و هنوز هم اس‌الاساس بناي انقلاب اسلامي بر مبارزه است و هنوز هم ما محتاج هستيم كه روح حماسه و ايثار را در ميان مردم زنده نگاه داريم، بسيج را تقويت كنيم، اسلحه بسازيم، عاشورا را حفظ كنيم، فرهنگ مصفاي عاشورايي جبهه‌هاي جنگ را اشاعه دهيم و خود را براي يك نبرد طولاني و همه جنبه با شيطان آماده كنيم... و از هيچ ملامتي هم نترسيم. و نه آنكه اين اقدامات را به مثابه حاشيه‌اي بر اصل تلقي كنيم، كه اصلا اين مهم‌ترين وظيفه‌اي است كه ما برعهده داريم. پايان گرفتن مبارزه يعني تمام شدن نبرد ميان حق و باطل و اين ممكن نيست مگر آنكه شيطان و اذناب او از ميان بروند و يا انقلاب اسلامي، خداي ناكرده، از ماهيت حقيقي خويش خارج شود.

حرف ما اين نيست كه سينماي جنگ بايد در دستور كار جشنواره قرار بگيرد، بلكه مي‌گوئيم كه «سينماي مبارزه» بايد منظر غايي و مقصود نهايي جشنواره و دست‌اندركاران محترم امور سينمايي كشور باشد. اگر امت مسلمان ايران هويت حقيقي خوش را در مبارزه يافته است، سينماي ايران نيز بايد هويت مستقل خويش را در «سينماي مبارزه» پيدا كند.
مقصود ما اين نيست كه جشنواره فجر مي‌بايست جايزه خويش را از سر صدقه (!) به يك فيلم جنگي مي‌داد. خير. فيلمسازان حزب‌اللهي هم مثل بسيجي‌ها رضايت خدا را در نظر دارند و از اين بازيچه‌ها مستغني هستند؛ اما وقتي همه اين حقيقت را مي‌دانند كه حركت سينمايي كشور در سال‌هاي آينده به شدت متاثر از داوري‌هاي جشنواره فجر است،‌ آيا نبايد توقع داشت كه اين داوري‌ها همسو با صيرورت تاريخي انقلاب اسلامي باشد و مؤيد اين هويت فرهنگي عميق كه امت مسلمان ايران يافته‌اند؟

«ديده‌بان» فيلمي بود با همان صفا و صميمت جبهه‌هاي جنگ و با تكنيكي قابل قبول. آنها كه مي‌دانند قالب و محتوا را نمي‌توان از يكديگر تفكيك كرد، خوب مي‌دانند كه حرف‌هاي تازه، تكنيك و قالب‌هاي تازه مي‌خواهد. آنچه كه «ديده‌بان» در عمل به آن رسيده بود چيزي نبود كه ما باور كنيم بدين زودي‌ها فيلمسازي به آن دست يابد... و راستش تا سال‌ها ما اصلا باور نمي‌كرديم كه حقيقت جبهه‌ها را بتوان تصوير كرد. ساختن فيلم‌هاي جنگي به سبك هاليوود امري است كه به سهولت حاصل مي‌آيد، اما قهرمانان حقيقي جنگ ما، نه قهرمان- به معناي مصطلح- هستند و نه اصلا در تيپ بندي روانشناسي غربي‌ها مي‌گنجند... و اين تنها يكي از مشكلات متعددي است كه در سر راه با گذاشتن در «عرصه‌هاي تجربه نشده سينما» قرار دارد و ما ان‌شاءالله در آينده بيشتر بدان خواهيم پرداخت. «ديده‌بان» بسيار خوب از عهده رفع بسياري از موانع برآمده بود و اگر داوران جشنواره حقيقا مي‌دانستند كه را مستقيم ما از كجا مي‌گذرد، با اين بي‌اعتنايي از كنار «ديده‌بان» و ديگر فيلم‌هاي خوب جشنواره نمي‌گذشتند.
«روزنه»، «عبور»، «انسان و اسلحه»، «افق» و ... نيز نشان دادند كه فيلمسازان حزب‌اللهي سخت در جست‌وجوي قالب‌ها و تكنيكي هستند كه بتواند از عهده قبول و بيان عظمت و زيبايي و عمق و وسعت حرف ما برآيد و اين عرصه‌‌اي است كه تاريخ سينما آن را تجربه نكرده است.
... و اما سخني هم با برادران عزيزي كه از عهده اداي حق برآمده‌اند و براي جنگ فيلم ساخته‌اند، جنگي كه ما همه دست‌آورده‌هاي گران‌قدر را، استقلال و آزادي و حتي جمهوري اسلامي را مديون آن هستيم و خواهيم بود. برادران! ما هم مثل «عموحسن»(1) دستتان را مي‌بوسيم، همان عمو حسن كه هر جا مي‌رسيد،‌ دست بسيجي‌ها و سپاهي‌ها را مي‌بوسيد و همان عمو حسن كه در تابوتش به هنگام تشييع جز مشتي گوشت و استخوان سوخته چيزي نبود.
برادران عزيز! ما مي‌دانيم كه مطلوب شما هم رضايت خداست،‌نه شهرت‌طلبي و جلوه‌فروشي‌ و هاي و هوي و منم منم... اما وظيفه ما هم شكرگزاري است:‌دستتان درد نكند،‌ خسته نباشيد. اجرتان با امام حسين(ع). نهال اسلام همواره در غربت و مظلوميت پا گرفته است. شما هم از اين غربت و مظلوميت استقبال كنيد و اجازه ندهيد كه دل و ديدگانتان را چيزي جز رضايت حق پر كند.

*پي نوشت:

(1)-شهيد «حسن اميري فرد »از پيران با صفاي جبهه كه در واحد تبليغات لشكر 27 محمد رسول الله(ص) داوطلبانه خدمت مي كرد و در عمليات كربلاي 5 به شهادت رسيد.او در ميان بچه هاي لشكر حضرت رسول(ص) به «عمو حسن» شهرت داشت.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 11:58 توسط مهدی عرفاتی

در نامانایی "قدرت"، همین بس که جاسبی - با آن همه قابلیت‌های منحصربه‌فرد در چسبیدن به کرسی ریاست - هم رفتنی است!

همو که سال‌های نه‌چندان دور، وقتی که طوفان انتقادهای دانشجویی به اوج خود رسید و پای دانشجویان معترض به خیابان "نیستان نهم" کشیده شد، مغرورانه جلوی دوربین نشست و دو دستی میز شیشه‌ای اطاق ریاست را چسبید و گفت: «این میز است که به من چسبیده نه من به میز!»

حالا زمان گذشته و آن میز شیشه‌ای از ید قدرت جنابش خارج شده و دیگر از آن ژست های مغرورانه خبری نیست و این تازه اول راه است؛ اول راه اصلاح دانشگاه عریض و طویلی که سالهاست از بیماری "جاسبیئیسم" رنج می برد...

رفتن اين "مرد بزرگ" (بزرگ از اين حيث كه تكان دادنش سالها طول كشيد) لزوما به معني اصلاح رويكردها و روندهاي ناصواب كه هيچ نسبتي با انقلاب اسلامي و آرمان‌هايش ندارند، نيست. دانشگاه آزاد اكنون نه دانشگاه است و نه اسلامي و اين همان ابتداي راهي است كه گفتم؛ آغاز راه تشكيل "دانشگاه آزاد اسلامي".

پ.ن.....................

1- ميگويند وقتي رفتنش قطعي شد، بهم ريخت؛ صورتش متورم شد و دستهايش لرزيد تا جائي كه خبرنگاران، حال مضطر او را لمس كردند. وقتي اين صحنه‌ها را خبرنگاري برايم تعريف كرد، ياد صحنه رقت‌انگيزي افتادم كه باد در غبغب انداخت و مخالفانش را به نيش تمسخر كشيد كه: «اين ميز به من چسبيده...!» شايد فكرش را هم نمي‌كرد كه قدرت ماندني نيست، حتي اگر جاسبي باشي، حتي اگر پشتت به كوه گرم باشد!

2- ديده‌ام كه برخي دوستان رسانه‌اي هنوز نسبت به بازگشتش نگرانند؛ به آنها مي‌گويم انرژي و وقتتان را صرف اين سوژه سوخته نكنيد. او برگشتني نيست؛ همو كه آوردش خوب ميداند كه مهره "شاخ‌شكسته" ديگر به دردش نمي‌خورد!

3- بچه‌هاي دانشگاه آزاد (دانشجويان را مي‌گويم) در مدت امپراطوري جاسبي، بسيار مورد ظلم قرار گرفتند. اميدوارم از اين به بعد نفسي بكشند.

4- حالا كه دانشگاه آزاد شد، اميدوارم اسلامي هم بشود!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390ساعت 19:30 توسط مهدی عرفاتی

ظاهرش ماموریت کاری پیش بینی نشده است

اما برای من

یک دعوت ویژه قابل پیش بینی

رسم کریمان همین است؛

می خوانندت به وقت نیاز...

پ.ن .....

اگر رسیدم یادتان با من خواهد بود

نوشته شده در یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 23:13 توسط مهدی عرفاتی

شاید این که من و تو را پای بر "سیاره‌ای بی‌قرار" در "کهکشانی غریب" نهاده‌اند، تمثیلی بر این حقیقت باشد که قرار و آرامش بر ساکنان این سفینه متلاطم، ناممکن است و تنها "رهروان سر به هوا" که يار را در آسمان می‌جویند، بر این سریر ناآرام، "قرار" می‌دهند...

ای عزیز! نیک بنگر که برای "رهرو سر به هوا"، از آنجا که دل در گرو آسمان و آسمانیان دارد، هیچ راهی بسته نیست...

خیز و  هر چه عادت و تعلق و بند را به زیر نه، که زمینی را به زمین باید نهاد و بس!

و شايد از این رو است که خدا زمین را در زیر پای تو آفرید و آسمان را بر فرازت و دل را در میان این دو... و تو خود رمز این چینش را خوب می‌دانی...

ريزنوشت ...................

1- غم زميني چيز خوبي نيست؛ به آسمان كه نگاه كني، غم دنيا جايش را به "حزني ملكوتي" مي‌دهد كه بس شيرين است...

2- هر آسماني شيرين نيست؛ مثلا تهران اصلا آسمان ندارد(وقتت را تلف نكن) عوضش، آسمان شب، آسمان كوير و آسمان ساحل ديدني و چشيدني است.

3- به سير آسمان مي‌روي، رفقا را فراموش نكن...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 19:25 توسط مهدی عرفاتی


"کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا"؛ و این یعنی تا چرخ دهر بر دایره تقدیر می چرخد، زمان و مکان و هرچه ما فیه، در تسخیر آزمون کرب و بلاست و بشر در این آوردگاه لایتغیر، ناگزیر از انتخاب است؛ حسینی باشد یا یزیدی.

در باب معنی عام "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" اینگونه گفته شده که بشر را در همه اعصار، کربلائی و عاشورائی است و هیچ کس را تا به بلای کرب و بلا نیازمایند، از دنیا نبرند و این یعنی جدالی به عمر تاریخ بشر میان جبهه حسینیان و یزیدیان پابرجاست و راه میانه ای وجود ندارد: از جهان دو بانگ می آید به ضد/ تا کدامی را تو باشی مستعد/ آن یکی بانگش نشور اتقیا/ وان دگر بانگش نفور اشقیا

اما حقیقت "کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا" را معنایی خاص است و آن اینکه علاوه بر کربلای بیرونی که در تاریخ و جامعه و سیر زندگی بشر جریان دارد، هر کس را کربلائی در درون است؛ کربلائی به وسعت روح بلندپرواز آدمی که علی الدوام صحنه قتال میان جبهه نور و ایمان و تولا با جنود شیطانی رذایل خبیثه است. کربلائی که اصحاب عاشورائی اش، همان فضایل و صفات نیک انسانی است که در گنجینه فطرت الهی آدمی به ودیعت نهاده شده و در آنسوی دیگر، لشگری یزیدی با جنودی از رذایل و خصایص نفسانی و شیطانی.

راز این معنای خاص این است که تا در کربلای درون پیروز نگردی و با سپاه حسینی درونت که در فطرت حق طلب الهی ات ذخیره شده بر جنود شیطانی یزید حمله نبری و خونشان را نریزی، امیدی به سربلندی ات در کربلای زندگی نیست.

نیک بنگر ای عزیز! که من و تو ناگزیر تنها زمانی به سپاه عاشورایی امام عشق ملحق خواهیم شد و سفر سبز زندگی را با فرجامی سرخ به پایان خواهیم برد که در کربلایی که در درونمان جریان دارد، سرفراز شویم...

نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1390ساعت 23:45 توسط مهدی عرفاتی